تبلیغات
به محبوب ترین کلبه تفریحی خوش امدید - لطیفه های ملا نصرالدین
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

به محبوب ترین کلبه تفریحی خوش امدید
 
برای عشقم

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 1390/02/8 توسط محمد

 

 

لطیفه های ملا نصرالدین

 

حكایت های ملا نصرالدین-1

حكایت های ملا نصرالدین-1

روزی ملابه دکان آرایشگری رفت، آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید

و جایش پنبه می گذاشت.

ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت:

بس است، دست از سرم بردار،نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم.

 

 

روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان میکرد که خواهد مرد.

زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!

زن گریه کرد و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم آرایش کنم؟

ملا گفت:نه منظورم چیز دیگری ست،میخواهم اگر عزراییل سراغ من آمد

ترا آراسته ببیند و دست از سر من بردارد.

 

 

روزی ملا خرش را گم کرده بود راه میرفت و شکر میکرد.

دوستش پرسید: حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر میکنی؟

ملا گفت:خودم روی آن ننشسته بودم والا خودم هم با آن گم شده بودم!

 

 

کسی نزد ملا رفت و گفت: موی سرم درد میکند دارویی بده تا خوب شوم.

ملا از او پرسید : امروز چه خورده ای ؟ گفت: نان و یخ!

ملا گفت: برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد میماند نه دردت!

 

 

 

2

 

 

لطیفه های ملا نصرالدین-2

 

قورباغه و شخم زدن

 

 

 

 

روزی ملا بر سر زمینش مشغول شخم زدن بود . در همان حال چشمش به قورباغه ای افتاد كه در گوشه ای بود.

قورباغه را برداشت و نگاهی به آن انداخت و خطاب به حیوان گفت: برای چه به من نگاه می كنی؟

نكنه تو هم می خواهی از من شخم زدن را یاد بگیری؟!

 

 

 

لحاف ملا

 

 

 

 

یك شب كه ملا و زنش در خانه خوابیده بودند،ناگهان بر اثر سر و صدای بسیار زیادی از خواب پریدند. زن ملا به شوهرش گفت: برو ببین بیرون چه خبر است؟

چون هوا سرد بود، ملا لحافی را بر شانه خود انداخت و خود را درون آن پیچید كه سردش نشود و با همان سر و وضع بیرون رفت تا علت سر و صدا را بفهمد.

دست بر قضا دزدی از پشت سر به ملا نزدیك شد و در آن شلوغی لحاف را از روی سر و شانه ملا ربود و فرار را بر قرار ترجیح داد.

ملا به سرعت به خانه مراجعت كرد و وقتی زنش پرسید: خوب... سرو صدا مربوط به چی بود؟

ملا جواب داد: دعوا بود.

زن ملا پرسید:دعوا؟... بر سر چی؟

ملا هم بدون معطلی جواب داد: بر سر لحاف ملا

 

 

كمك كردن ملا

 

 

 

 

روزی ملا به شهر اصفهان رفته بود و از خیابانی می گذشت كه صدای فریادی را از بالای مناری شنید .

سرش را بالا كرد و گفت : ای مرد..... خیال نكنی كه من نمی خواهم كمكت كنم ولی چه كنم، تو بر سر درختی رفته ای كه نه شاخه دارد و نه برگی ، بنابراین من نمی توانم كمكت كنم.

 

 

 

 

 

 

 

رقت قلب ملا

 

 

 

 

یك روز عده ای از مردم ملا را دیدند كه مقداری سبزی و میوه خریده و در خورجین گذاشته و خورجین سنگین را هم بر دوش خود انداخته و با همان سر و وضع سوار بر الاغش شده و به خانه میرود.

یكی از آن میان گفت:ملا...چرا خورجین را روی شانه خودت گذاشته ای؟

ملا پرسید:پس چكار باید می كردم؟

آن مرد گفت:بهتر نبود آن را روی الاغت می گذاشتی؟

ملا با لحنی دلسوزانه جواب داد: دور از انصاف است كه هم خودم سوار الاغ شوم و هم خورجین سنگین را روی حیوان زبان بسته بگذارم.





طبقه بندی: داستان،  لطیفه هایی از ملا نصرالدین، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


قول بده-حسن تهی


عشق ممنوع

 پاتوق بچه های فریدونکنار حتما کلیک کنید

روشنایی ماه

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ