تبلیغات
به محبوب ترین کلبه تفریحی خوش امدید - داستان عاشقانه 2
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

به محبوب ترین کلبه تفریحی خوش امدید
 
برای عشقم

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاریخ جمعه 1390/01/5 توسط محمد

داستان سعیده.....

 

 

 

ادامه مطلب............

   داستان


                                           زبان دراز

عفت سری به تاسف تمان داد وگفت:

-ببین سعیده جون همه می دونن که من وتو رفیق جون جونی هم هستیم وسری ازهم سوا داریم این سه سال ونیم هم اگه همه اتاقشون روعوض کردن امامن  وتو باهم بودیم همه این روهم می دونن که ما یه روحیم تودوتا بدن ازبچگی هم باهم بزرگ شدیم درسته؟حالا می خوام یه وصیتی برات بکنم که به گوش بگیری وگرنه من مرده وتوزنده اگه به وصیتم عمل نکنی چوبش رومی خوری اینم یادت باشه که رفیقت می گه ه بهت گفتم اما نارفیقت می گه می خواستم بهت بگم حالا خوددانی!

باعفت ان قدر رفیق بودیم که راحت حرف مان رابه یکدیگر بگوییم حالا این حرف چه بود که اوبرای گفتنش این همه حاشیه می رفت؟باید تحریکش می کردم تابگوید به همین دلیل بالحنی خودمانی ولبریز ازتمسخر گفتم:

-حالا بنال ببینم چی می خوای بگی؟

عفت بازهم سری به تاسف تکان دادوگفت:همینه مشکل همین جاست که تونمی تونی جلوزبونت روبگیری وباید یه طوری خودت روخلاص کنی!

کمی جدی شدم وگفتم:حالا حرفت روبزن!

عفت هم جدی شد وگفت:همین دیگه!می خواستم بهت بگم توکه این همه خوبی داری چراجلو زبونت رونمیگیری فکر نمی کنی یه روزی این زبون سرخ سرسبزت روبه باد بده؟

بازهم لحن شوخی وتمسخر به خودم گرفتم وگفتم:بیا عفت جون بیا یه چایی دبش بخور وخوش باش بیخیال این موعظه ها!

عفت بازهم سری به تاسف تکان داد واهی کشیدوگفت:دلم برات می سوزه سعیده یه روزی رومی بینم که بخاطر این زبونت بیچاره میشی خداکنه اون روز من نباشم وگرنه مجبور میشم خودم تحملت کنم!

بعدهم خندیدومن هم خندیدم وچایی روخوردم وان روز گذشت وروزگار هم گذشت اما خوب به خاطرم دارم که بعدازان روز عفت فقط رفیقم بود وکاری به کارم نداشت یک ترم بعدهم درسمان تمام شد وهرکدام رفتیم به دنبال سرنوشت خودمان عفت همزمان باپایان دانشگاه بله را به یکی ازهمکلاسان خود گفت وبرای زندگی مشترک به شهر انها رفت من هم چون بورسیه ی اموزش وپرورش بودم روانه شهرمان شدم تامشغول تدریس شوم.

مدتی کمی ازشروع کارم گذشته بود که به تدریج سروکله ی خواستگارها پیداشد ازهمه قشروهمه جا هم بازاری به خواستگاری ام می امدوهم اداری.ودرنهایت وقتی خانواده ام روی یکی ازخواستگارانم بیشترین نظر مثبت راداشتند خودم هم جدی شدم وباشناختی که ازاو پیداکرده بودم نظرمثبتم رادادم وقرارشد اخرین حرف هایمان راباهمدیگر بزنیم و چنانچه تفاهم داشتیم زندگی مشترک مان رااغاز کنیم.

روزی که من ورجب به گفتگو نشستیم هیچ وقت فراموش نمیکنم چراکه بعدها همین نشست من باهمسر اینده ام باعث شد به دفعات به یاد عفت بیفتم.

ان روز درنشست صمیمی من ورجب که مثلا قرار بود برای اینده مان وتفاهم وانتخاب راهکار برای زندگی به نتیجه برسیم حرفی زدم که رجب ناراحت شد حرفم شاید هم خیلی بد نبود اما به مذاق رجب خوش نیامد گفتم:من باتمام شرایط شما موافقم اما بااسم کوچیک تون موافق نیستم اگه میشه اسم رجب روعوض کنیم!

رجب حرفم راشنید واندکی تامل کرد وسپس بالحنی امیخته به لبخندوگلایه گفت:

-شماهمیشه همین طور به صراحت اختیار دلتون رومی دید به زبونتون؟

ازحرفش خجالت کشیدم وجواب دادم:به هرحال نظرم روگفتم اگه براتون مقدورنیست زیاد اصرار نمی کنم

رجب حرفم را شنید وباتاکیدگفت:اتفاقا من هم روی همین نظرتون حرف دارم یه خانم تحصیلکرده ومعلم نباید به همین سادگی نظرش روبگه مگه این فرمایش حضرت پیامبر رونشنیدید که فرمودن نهایت بلا کمی شکیبائیه خب ادم باید یه ذره شکیبا باشه وهمون اول کار نظرش روبابت یه چیز معمولی مثل اسم خواستگارش به زبون نیاره

حرفش حسابی بود وانگهی ممکن بود بااین کارم اورا ازدست بدهم اویی که استاد دانشگاه بود ووضع مالی خوبی داشت ومرا برای زندگی ازشهر کوچک مان به تهران می برد وهزار ویک خوبی دیگر هم داشت به همین خاطر بود که بایک عذرخواهی سروته موضوع رابستم وگفتم:حق باشماست تلاش می کنم منعبد مواظب زبونم باشم

رجب که درهمان چندروز اشنایی فهمیده بودم انسانی صبور وباحجب وحیاست دربرابر عذرخواهی ام کرامت کرد وباخنده گفت:

-همین عذرخواهی ام نشون میده که شما بازم اختیار دلتون رودادید دست زبونتون...

وسپس خندیدن مراهم که دید گفت:به هرحال همین هم واقعه ای بود تاشما من روبرانداز کنید وبفهمید چطور ادمی هستم به همین خاطر می تونید عقب بکشید!

سرم راانداختم پائین و خجالت زده گفتم:سلامت باشید اگه خدابخواد هراتفاقی به وقوع می پیونده اگرم خدانخواد طوری نمیشه ماهم دل می سپریم به خدا

ان روز گذشت و12روز بعدمن ورجب عقد کردیم وسه ماه ونیم بعدازان هم عروسی کردیم ورفتیم خانه ی بخت رجب باتلاشی مثال زدنی خانه ای که داشت فروخت وخانه ای بزرگتر تهیه کرد ضمن این که باتوجه به اینکه استاد دانشگاه بود توانست ازسهمیه ی تبعیت ازهمسر انتقالی مرا بگیرد تادر تهران مشغول تدریس شوم.

زندگی مشترک مان قشنگ می گذشت رجب عضو هیئت علمی دانشگاه بود بیشترین ساعات روزهایش دردانشگاه ها می گذشت من هم چهار روز درهفته به مدرسه می رفتم واین گونه گذران عمر می کردیم

اوایل انقدر سرگرم برنامه های ابتدایی زندگی مان بودیم که فرصت نداشتیم به بچه فکر کنیم به خودمان که امدیم واحساس کردیم خانه مان خلوت است به فکر بچه افتادیم بیشتر هم رجب اصرار داشت که اگر لایق پدرومادر شدن هستیم از خدابخواهیم فرزندی نصیبمان کند اما من بااین توجیه که نمی خواهم اوایل زندگی مان اسیر بچه باشم ازهمراهی بااو سرباز زدم رجب هم گهگاه موضوع رامطرح می کرد اما پاسخ من همانی بود که بود نمی خواستم چندسال اول زندگی بچه داری کنم روز وروزگار گذشت به لطف خدا هم حقوق من خوب بود وهم درامد رجب.به همین خاطر روز به روز زندگی مان را گسترش می دادیم ودور وبرمان را شلوغ می کردیم به حدی که زندگی مان باعث جلب توجه خیلی از بستگان شده بود بااین همه به تعبیر رجب زندگی مان مثل یه باغ بزرگ بود که میوه ای نداشت حرف وحدیث ها کم کم شروع شده بود هرکسی می رسید یک حرفی می زد وبچه نداشتن مان را به رخ مان می کشید خودم هم به تدریج حس کردم زندگی ام یکنواخت شده.جست وخیز بچه های فامیل راکه می دیدم کمی نگران می شدم رجب هم متوجه این موضوع شد  وازخدا خواستیم فرزندی صالح نصیب مان کند

روز وروزگارگذشت ولی اثری ازادر شدن درمن بوجود نیامد ابتدا فکر کردیم که چیز مهمی نیست ولی هرچه روزگار بیشتر می گذشت نگرانی مان بیشتر شد واضطراب مان بالاگرفت وبه فر افتادیم که کاری بکنیم البته رجب خیلی بی تابی نمی کرد ویکسره می گفت:اگه خداصلاح بدونه ومالایق باشیم حتما پدرومادر می شیم!

امامن این حرف اورا قبول نداشتم اصرار می کردم که به پزشک مراجعه کنیم به امید درمان رجب حرفم را می شنید ومی گفت:نه به اون که هرچی بهت می گفتم قبول نمی کردی نه به این که حالا ترسیدی ومی خوای بری دکتر...

بعدهم باارامشی که بیشتر حرص مرا درمی اورد گفت:دکتر بی دکتر اگه خدابخواهد هزار تادکتر هم نمی تونه کاری بکنه...

بدین ترتیب روزگار پراز کشمکش مان شرع شد ازمن اصرار بود به درمان ازرجب اصرار بود به راضی بودن به رضای خدا

مخمصه ی عجیبی بود ازیک سو خودم رادرفشار وسختی می دیدم وازطرف دیگر نیش وکنایه های دیگران هم ازارم می داد ماوارد 7سال زندگی مان شده بودیم وهنوز بچه نداشتیم واین درنگاه کنجکا و و پرسشگر دیگران درشت می نمود طوری شده بود که موضوع بچه دارنشدن ما نقل هر مجلسی شده بود هرجاکه می رفتیم یا هرکسی که به خانه مان میامد سراغ بچه می گرفت وهمه هم راهنمایی مان می کردنددراین گونه مواقع من اشاره می کردم به رجب واورا نشان می دادم ومقصرش می دانستم اما رجب انگار نه انگار که مثل من دغدغه دارد خنده ای سر می داد ومی گفت:

-خدا خودش می دونه ما بچه می خوایم اگه صلاح بدونه می ده!

این حرف او به تدریج سوهان روحم شد وشنیدنش باعث ازارم می شد کم کم حس کردم اوبااین حرفش به من دهان کجی می کند به همین خاطر تصمیم گرفتم ساکت ننشینم وجواب بدهم هربار هم که جواب می دادم رجب باخنده ای صادقانه جواب می داد:سعیده خانم اسم رجب رو عوض کنیم یانه؟

وبدین ترتیب می خواست خاطره ی اخرین همکلامی قبل از ازدواج رابیادم بیاورد واین که ان روز به خاطر حرفی که زده بودم مجبور به عذر خواهی شده بودم نمی دانم چرا ولی من هیچ وقت ازاین تذکر لطیف رجب درس نگرفتم وکار به جایی رسید که درهر محفل ومجلسی همین که اولب به سخن می گشود من باتمسخرمی گفتم:

-حضرت استاد اگه علامه ی دهر هم باشن اما همین که می ترسن دکتر برن هیچی نیستن

این حرفم اوائل خیلی به رجب برنمی خورد اما به تدریج حس کردم اودر مقابل حرفم کم حوصله وعصبی می شود حتی کار به جایی رسید که رجب ترجیح می داد بیشتر دراتاقش باشد واوقاتش رابه مطالعه و تحقیق بگذراند وکمتر با من روبرو شود حتی اگر قرار بود به مهمانی ام برویم همراهی ام نمی کرد البته این کار های او دلیلی نبود که کوتاه بیایم وروز به روز برشدت اعتراضم می افزودم تااورا وادار کنم به فکر درمان باشیم.

روزگارم به گونه ای می گذشت که همه برای من دل می سوزاندند وخانواده ام بیشتر ازهمه شان تصدیقم می کردند و به من حق می دادند که ازرجب شاکی باشم شاید همین حمایت ها بود که پایم را کردم توی یک کفش وبه رجب گفتم:

-اگه قبول نمی کنی بریم دکتر پس اجازه بده من اززندگیت خارج بشم

رجب این حرفم را مثل بقیه مسائل جدی نگرفت اما ازبس گفتم حوصله ش سر رفت وبه یک شرط پذیرفت به این شرط که این حرف را درحضور پدرومادرم بگویم

نمی دانم چرا احساساتم رامهار نمی کردم ودل بسته بودم به اینکه رجب را ازرو ببرم به همین خاطر بود که ازپیشنهادش استقبال کردم ویک شب که خانواده ام مهمان من بودند همین موضوع رامطرح کردم وگفتم:

-اقارجب راضی به درمون نیست به همین خاطر قرار گذاشتیم اگه بازم اصرار داشته باشه نره دکتر هرکدوم به فکر زندگی تازه ای باشیم

این راکه گفتم-بعدها فهمیدم همه فکر کرده اند شوخی کرده ام-رجب گفت:حرفی نیست بریم دکتر اما اگه جواب درمونمون نشون بده که مقصر من نیستم من دیگه حوصله این زندگی روندارم.

باقاطعیت پذیرفتم گفتم:من ازهمین حالا هم حوصله ی این زندگی نکبتی روندارم این راگفتم ونگاه کردم درچشمان رجب تا اثرش رادروجودش ببینم همان موقع هم بود که احساس ترس کردم حس کردم رجب له شد ازان حرفم.

ازروز بعد افتادیم به دکتر ودرمان مدتی دیگر هم زندگی مان درتلخی گذشت تااین که جواب ها امد روز ی که جواب ازمایش هارو گرفتم دیگه خجالت می کشیدم برگردم خانه ام.ازهمان جلوی ازمایشگاه بود که گاز دادم به طرف شهرستان محل سکونت پدرومادرم وقید رفتن به خانه رازدم چرا که جواب ازمایش هانشان می داد من لایق بچه دار شدن نیستم ورجب می تواند پدر باشد.

حدود یک هفته کشید وازرجب خبری نشد خوشبختانه تابستان بود ومدرسه ها هم تعطیل پدرم که نگران نرفتنم به خانه ی خودم شده بود پا روی حیثیت خودش گذاشت وزنگ زد به رجب وگفته بود چرا نمی اید دنبال همسرش ولی جوابی که شنیده بود غصه اش رابیشتر کرده بودرجب گفته بود:همین چندروز پیش این خونه رو به نام دخترتون سند زدم اما دیگه نمی تونم باهاش زندگی کنم چون ازبس زخم زبون بهم زده دیگه ادمی نیستم که باهاش زندگی کنم.

                                          ***

ازان روز که رجب این گونه گفته بود دقیقا دوسال وسیزده روز می گذرد دوسال وسیزده روزی که من هزار بار خودم رانفرین کردم که چراعنان زبانم رادراختیار نگرفتم اما...

حالا رجب برای خودش زندگی مستقلی دست وپاکرده وازهمسر دومش دختری شیرین زبان هم دارد من هم که به خاطر زبان درازی ام ازاو جداشدم اگر چه هنوز درخانه اش که بابت مهریه نصیبم شد زندگی می کنم اما هیچ وقت خودم را نمی بخشم که بازبان درازی باعث این همه ازار برای خودم وان همه زحمت برای رجب شدم راستی بهتر نیست ادم ها مواظب زبان شان باشند؟

 پایان

 

***این داستان سرگذشت واقعی یک انسان است***

منبع:www.98mrsh.mihanblog. com

نوشته ی:محمد رضا شفیعی

داستان زندگی:سعیده-د

 نظر یادتون نرهههههههههههههههههههههههههههههههههه





طبقه بندی: داستان،  داستان عشقولانه، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


قول بده-حسن تهی


عشق ممنوع

 پاتوق بچه های فریدونکنار حتما کلیک کنید

روشنایی ماه

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ